تبليغاتX
پاساژ عاشقان
 
پاساژ عاشقان
عاشقانه ها
درباره وبلاگ


ازخوبی خواهم گفت از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام ... و همیشه هم خوب نبوده ام .. مثل دیگر آدمها ، گاهی دروغ گفته ام .. گاهی دروغ شنیده ام..گاهی دل شکسته ام ..گاهی وشاید هم خیلی دلم شکسته.. گاهی رنج برده ام .. گاهی خسته شده ام .. من از تسخیر شدن می ترسم .. هیچ گاه به چیزی اجازه نداده ام و نمیدهم که مرا تسخیر کند .. با دیگران هستم .. اما مستقل خواهم ماند .. می دانم که اینجا همه چیز موقت است ..و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد ... اما با همه ی اینها دوستش می دارم ... آری ! زندگی را دوست می دارم .. چون تکه ای از مسیر ماست .. پلی ست بین عدم و هستی .. من بدون کسی و با دستان و پاها و چشمان و گوشهای خودم می ایستم .. می بینم .. می شنوم .. می آموزم .. و سرشار می شوم .. پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام ، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام .. نه .. دوباره بنا می کنم .. می سازم .. زندگی ساختن است .. باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این گنجشکهای حقیر بسازم ... ا زخانه ی عنکبوت بیزارم که به انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش .. سخت باید بود .. به عنکبوت غبطه می برم .. که هیچ تعلقی ندارد .. حتی به آنچه ساخته است .. یا به آنچه می خواهد بسازد .. سست باید بود .. اما اینها مهم نیست .. مهم اینست که چقدر شبیه حرفهایت باشی ... من دلم می خواهد خوب باشم .. فرشته نه .. آدم ِخوب باشم .. سخت است نه ؟ و به خود می بالم که انسانم .. که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیچ گزینشی .. من به خود می بالم که می توانم خوبی را برگزینم... و میتوانم خوبی هایم را پس و پیش زمان پیدا کنم و... www.pasaj.blogfa.com
سياووش
سه شنبه 1390/12/16 :: 7:31 ::  نويسنده : سياووش
ای داد بیداد از دست شکم این مردا

حتما به ادامه ملب برید و بخونید



ادامه مطلب ...
 خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا................

خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين.............

 

 

برا خواندن مطلب رو ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب ...
سه شنبه 1390/12/16 :: 7:19 ::  نويسنده : سياووش

یه شاخه ی شکسته
یه روز به دستم افتاد
اونو تو باغچه کاشتم
دیدم که برگ و گل داد
نمی تونم ببینم
بی همزبون نشسته
دلش یه پارچه خونه
اون شاخه ی شکسته

گلاش گلای قرمز
به سرخی شقایق
برگاش مثل پرای
پرنده های عاشق

دست و پایی میزنه / اما چه حیف
که اسیره توی باغچه / توی خاک
داره انگار منو فریاد میزنه
با صداقت مثل یک آینه ی پاک
اون نمیدونه که من
یه اسیر خسته ام
از بد حادثه هم
رو به روش نشسته ام
بیا دستمو بگیر
توی باغچه ها بشون
گل اشکمو بچین
با من آشنا بمون

تار و پود منو آتیش میزنه
غم تنهایی این شاخه ی ناز
اون شکستن که یه روز خاطره بود
شده این قصه ی شبهای دراز
دست و پایی میزنه / اما چه حیف
که اسیره توی باغچه / توی خاک
داره انگار منو فریاد میزنه
با صداقت مثل یک آینه ی پاک

 

سه شنبه 1390/12/16 :: 7:13 ::  نويسنده : سياووش

در کشو من مردم با نفرت بیشتری به صحنه ی بوسیدن دو عاشق نگاه میکنند

 تا صحنه اعدام

سه شنبه 1390/12/16 :: 7:5 ::  نويسنده : سياووش
حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!
با احترام سیاووش
منتظر نظرات سبزتان هستیم
سه شنبه 1388/11/27 :: 5:44 ::  نويسنده : سياووش
وبلاگ پاساژ عاشقان

شما دوستان عاشق را دعوت به همکاری میکند.

دوستان منتظر نظرات سبزتان هستیم

سه شنبه 1388/11/20 :: 19:32 ::  نويسنده : سياووش
ساعتهاست که در سکوت تنهایی خود گرفتارم

و پرسه میزنم و می اندیشم...

به خود...

       به تنهایی خود می اندیشم

                             وبه خواب زمستانی یک عابر مست...

که از تنهایی و دربدری ناشاد است...

ذهنش از خاطره ها سرشار و تهی از شادیست ...

عالم را همه حادثه میداند...

وخوشبختی خود را دورترین حادثه...

وبه خوشبختی ماههیها غبطه میخورد...

که در آن وسعت آبی بیکران باز هم همراهند...

من به مرد تنهای شب می اندیشم...

که از فانوس بیزار است...

آه من کیستم؟؟؟؟؟؟؟؟...

من به گلهای فراموش شده باغچه مان می اندیشم...

که زبی آبی پژمرده شدند...

من کیستم؟...

عابری مست؟...

مرد تنهای شب؟...

یا گلهای فراموش شده؟...

و...

من به یک معجزه می اندیشم...(مکف)

 

سه شنبه 1388/08/12 :: 18:3 ::  نويسنده : سياووش
ما جماعت نسل سوخته که به جرم بزرگ نفس کشیدن محکوم به حبس ابد

شده ایم راهی جز دیوانگی نداریم که بدانیم عمری که گذشت به تباهی بود

(مکف)

سیاووش

سه شنبه 1388/08/12 :: 17:58 ::  نويسنده : سياووش

نه در شهر دگر خبري نيست...

شهر من، شهر تنهايي هايم دگر مرا نمي خواهد!

از اين شهر بيرون خواهم رفت ...

به چه در؟ به چه دروازه؟ به چه شهر؟

خود نيز نميدانم...؟

امه ميدانم که باید بروم .ميروم اما نمي پرسم زخويش به كجا؟ به چرا؟ به چه سزا؟

ميروم جايي را پيدا خواهم كرد...

جايي براي زندگي...!؟جایی را برای بودن و جایی برای ادامه...

شهر من شهري شلوغ از تنهايي بود...

آه اي شهر تنهايي هايم كه سهم من از داشتن تو جز اشك و دلتنگي نبود .

خداحافظ من رفتم...

رفتم سر به جاده ايي خلوت وبي انتها كشيده ام...

جاده ايي كه توان ديدن آنسويش نيست.Click to view full size image

جاده ايي دور افتاده...جاده ايي تنهاي تنها...مثل خودم...

رفتم...

همسفر من تنها چمداني است كه تمامي زندگاني من است...

چمداني پر از سوال؟پر از تنهايي...پر از سكوت...پر از ابهام...

...و پر از ورق پاره هاي است كه دلتنگي شبهاي تنهايي من است...

كه خاطراتم هستند واشكهايم...

اشكهايي كه از اين پس تمامي زندگي من است...!؟

راهي بسيار رفته ام اما هنوز چراغهاي شهرم مرا فرياد مي كشند...

خدا حافظ... .

سیاووش

یکشنبه 1388/06/29 :: 20:16 ::  نويسنده : سياووش
حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد

 

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

…. آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟

یکشنبه 1388/06/29 :: 20:13 ::  نويسنده : سياووش

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ ي

ادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

…. آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته

حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد

شنبه 1388/06/21 :: 19:43 ::  نويسنده : سياووش
  ماندن پشت واژه های بی نفس...

                                        فریاد در سکوت...

  جستجوی روزنه ایی در تاریکی...

                    شکستن در امواج آیینه ها...

  و شاید آری که به آخر رسیده ایم...

پنجشنبه 1388/06/19 :: 21:26 ::  نويسنده : سياووش

             عمري همه دنبال تو بودم ، تو پديدار نبودي

                                                       اين حكم خدا بود كه آماده به ديدار نبودي

              مجنون صفت از شوق لقايت برميدم ، بدويدم

                                                      افسوس كه عمرم بشد و درپس ديوارنبـودي

             كم مايه دل خود به خيالي سـر راهت بنهادم

                                                     چشمان من اندر ره و ليكن تو خريدار نبودي

              عالـم همه در هم شده از رنج شيـاطين زمـانه

                                                     لشگر همه آماده و افسوس تو سـردار نبـودي

              دستم به دعا،دل همه حيران كه بيايي ونديدم

                                                  افسوس كه مايل به همين دورة چون قارنبودي

چهارشنبه 1388/06/18 :: 6:58 ::  نويسنده : سياووش
پنجره...

دنبال پنجره ایی میگردم...نشانم دهید

پنجره نشد روزنه ایی نشانم دهید...

مدتهاست که گرمای خورشید را فراموش کرده ام

و در این حصار به خاک دلتنگی نشسته ام...روزنه ایی نشانم دهید

چهارشنبه 1388/06/18 :: 6:39 ::  نويسنده : سياووش

امشب ۱۹ رمضان شد شب قدر شبی که تا سحرگاه با خدای علی

همنشین میشوم  ومهمان خداییم ....عاشقان علی تسلیت بر شما

معدن چيان سنگ بزرگي در دل كوهي را بيرون آوردند آن را گداختند وسنگ را

ذوب كردند  وبه آهن تبديل كردند به آهنگر فروختند آهنگر بار دگر آن را در

كوره انداخت ودرشعله هاي آتش گداخت وبه آهن سرخ تبديل كرد وپتك

سنگيني كه داشت محكم بر آهن ميكوبيد ودوباره همان كوره و همون شعله

هاي آتش.آهنگر آهن را به تيغي برنده تبديل كرد .شمشيري آهنين و تيز...

آن را به راهزني فروخت وراهزن شمشير را به ذهر آهيخته كرد و به سياه

دلي از خدا بي خبر داد. وآن سياه دل با شمشير به ذهر آهيخته به مسجد

رفت و فرق بزرگ مرد مردان را در حال نماز شكافت...و خداوندا كاش هرگز آن

سنگ در دل آن كوه بيرون نمي آمد

             سیاووش....

دوشنبه 1388/06/16 :: 19:35 ::  نويسنده : سياووش
Image and video hosting by TinyPic
دوشنبه 1388/06/16 :: 19:8 ::  نويسنده : سياووش
امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...

امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!

دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!

تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.

ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...

صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده

می شود ٬ ولی دیده نه...!

پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که

کابوسم می شدند.

دیگر تمام شدم!

سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!

ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...

دیگر خودم را نمی یابم.  

دوشنبه 1388/06/16 :: 19:5 ::  نويسنده : سياووش

کوچه های تنهایی را سز باران کنید.

به مناسبت ماه مبارک رمضان وپیشاپیش شهادت جانسوزانه امیر مومنان........

شادي را به كوچه هاي زندگي برگردانيم . با محبت به در خانه ي همسايه زنيم و اشكها را از چشمان پر نور دخترك همسايه كه از دوري بابا مي نالد پاك كنيم . در كوچه هاي زندگي گلهاي اميد بكاريم و با دستان پر محبت خود به آنها آب دهيم تا به شكوفه نشتنشان را با چشم دل ببينيم همان گونه كه علي با وجود مظلوميتش از همسايه اش دريغ نكرد ........

وما،بله ماكه ادعاميكنيم شيعه ي اوهستيم نيزبايد اگرمثل اونميتوانيم باشيم به اندازه ي قطره اي در درياي معرفت او بايد او و راه و رسم زندگيش را بشناسيم و درك كنيم كه همه پاكي بود و صفا .

وقتي كوچه هاي خلوت و تاريك به كوچه هاي پر مهر و آباد تبديل مي شود كه با پاي دل به ديدار همسايه بروي و آنگه كه دست نوازشت را بر سر طفلكي زيبا ميكشي تا دلش را شاد كني نه با پول و مقام كه با  مهر و لطف خود او را مجذوب محبت مي كني و به او مي گويي :

تو نيزساز كن نغمه ي باهم بودن را بدون اينكه در نظر بگيري كه ازكجايي وچه رنگ ومسلك وآييني داري .

به اميد آن روز كه همه ي پيروان اديان الهي دست به دست هم دهند و بدون نگاه كردن به رنگ پوست و دلبستگي به جا و مكان خود و فقط با تكيه بر او كه تنهاست و آورنده ي همه ي خوبيهاي عالم و آورنده ي همه پيامبران ، كوچه هاي پر ز سكوت و ظلم را به كوچه هاي مهر و وفا تبديل كنند .

مدیریت پاساژ عاشقان:سیاووش                                تقدیم به عاشقان علی(ع)

دوشنبه 1388/06/16 :: 0:37 ::  نويسنده : سياووش
اولین روز دبستان بازگرد....

کودکیهای شاد وخندان بازگرد...

بازگرد ای خاطرات کودکی...

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند...

یادگاران کهن ماناترند...

درسهای سال اول ساده بود...

بابا آب خواندن را ساده بود...

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود...جمع بودن بود وتفریقی نبود...

ای دبستانی ترین احساس من مشقها را خط بزن...

 

یکشنبه 1388/06/15 :: 8:3 ::  نويسنده : سياووش
همسايه لاله هاي پرپر شده ام...

ومنزلگاه من خرابه ايست روبروي پرچين شقايقها...

وتنهاي تنها به راهي خيره شده ام كه حتي رد پايي براي چشمانم نمي يابم

***

**

*

كاش ميتوانستيم بفهميم جاي ماندن جاي بودن كجاست...كاش ميشد كه هرگز نرفت...

كاش ميشد كه هرگز نرفت وبدانيم خورشيد فردا طلوع خواهد كردحتي اگر ما نباشيم........

یکشنبه 1388/06/15 :: 7:55 ::  نويسنده : سياووش
شوق پرواز بلندي دارم...

سالهاست كه د ر حسرت يك پروازم...

در حسرت آسماني شدن و همسايه شاپركها بودن...

آري خسته ام از ماندن پشت واژه هاي بي نفس...

تبخير خوام شد وبه آرزوي پرواز...

****

***

**

دلم براي گنجشكك اشي مشي ميسوزد ...

براي كلاغ قصه ها بيشتر...

دلم براي مترسكان زنداني در مزرعه ميسوزد...

و دلم براي خودم ميسوزد كه سرنوشتي بهتر از گنجشك و كلاغ و مترسك ندارم...

****

***

**

من دگر ميدانم درد مرغ مهاجر را وقت پرواز كه به خود ميلرزد...

درد توفان امواج كه سريع ميگذرد...ودرد خودرا كه بايد بروم...

****

***

**

دلم برا شيشه هاي پنجره اتاقم ميسوزد از بخار رويش قلبي ديدم ،قطره ايي جاري وآن را نصف كرده بود وخودم ديدم او نيز داشت گريه ميكرد...

****

***

**

نظر يادتوت نره          با احترام سياووش

شنبه 1388/05/31 :: 6:8 ::  نويسنده : سياووش

تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیدست

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من



به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست ، از تو می گویم

تو نیستی که ببینی ، چگونه از دیوار

جواب می شنوم ...

تو نیستی که ببینی ...


شنبه 1388/05/31 :: 5:58 ::  نويسنده : سياووش
رمضان چه حال و هوایی دارد بخدا....

بخصوص سریالاش که همش خاطرس...

عاشقان این ماه مبارک

شنبه 1388/05/31 :: 5:48 ::  نويسنده : سياووش
آمد رمضان هست دعا را اثری

دارد دل من شور ونوای دگری

ما بنده عاصی وگنهکار توییم

ای داور بخشنده به ما کن نظری

مدیریت پاساژ عاشقان :سیاووش

یکشنبه 1388/05/18 :: 9:19 ::  نويسنده : سياووش
هيچ کس آن قدر بزرگ نشد

تا بتواند کوچکترين سهم تنهايی مرا پر کند

دلم برای خودم می سوزد

چه قدر بی کسم

پناه برده ام به دروغ

ويران شدم

و

گم کردم در کوچه پس کوچه های گمراهی

خدايی را که هميشه آغاز قصه های کودکانه بود
یکشنبه 1388/05/18 :: 8:49 ::  نويسنده : سياووش

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
 این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
  
                         

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
 صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
 در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
جمعه 1388/05/16 :: 10:14 ::  نويسنده : سياووش
Jalalposter.irبراي مشاهده راهي ادامه مطلب شويد

ادامه مطلب ...
جمعه 1388/05/16 :: 10:9 ::  نويسنده : سياووش
www.300.blogfa.com

براي مشاهده تصاوير ۱۵ ساله خواهران غريب به ادامه مطلب بروي



ادامه مطلب ...
جمعه 1388/05/16 :: 10:0 ::  نويسنده : سياووش
دختر با نا اميدي و عصبانيت به پسر كه روبرويش ايستاده بود نگاه مي كرد كاملا از او نا اميد شده بود از كسي كه انقدر دوستش داشت و فكر مي كرد كه او هم دوستش دارد ولي دقيقا موقعي كه دختر به او نياز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پيوند كليه در تمام مدتي كه در بيمارستان بستري بود همه به عيادتش امده بودن غير از پسر چشمهايش هميشه به دري بود كه همه از ان وارد مي شدند غير از كسي كه او منتظرش بود حتي بعد از مرخص شدن از بيمارستان به خودش گفته بود كه شايد پسر دليل قانع كننده اي داشته باشد ولي در برابر تمام پرسشهايش يا سكوت بود يا جوابهاي بي سر و ته كه خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت كه ديگر نمي خواهد او را ببيند به او گفت كه از زندگي اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش كه هر روز به عيادتش امده بود با دسته گلهاي زيبا بيشتر از پسر لايق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبي به پهلوي پسر ضربه اي زد زانوهاي پسر لحظه اي سست شد و رنگش پريد چشمهايش مثل يخ بود ولي دختر متوجه     نشد چون ديگر رفته بود و پسر را براي هميشه ترك كرده بود .                                                     
دختر با خود فكر مي كرد كه چه دنياي عجيبي است در اين دنيا كه ادمهايي مثل ان غريبه پيدا مي شوند كه كليه اش را مجاني اهدا مي كند بدون اينكه حتي يك تومان پول بگيرد و حتي قبول نكرده بود كه دختر براي تشكر به پيشش در همين حال پسر از شدت ضعف روي زمين نشسته بود و خونهايي را كه از پهلويش مي امد پاك مي كرد و پسر همچنان سر قولي كه به خودش داده بود پا بر جا بود او نمي خواست دختر تمام عمر خود را مديون او بماند ولي اي كاش دختر از نگاه پسر مي فهميد كه او عاشق واقعي است
جمعه 1388/05/16 :: 9:47 ::  نويسنده : سياووش

کوچه ی عشق کجاست؟

 

کوچه ی عشق همان راه دل است.........

 

رنگ آن رنگ سیاست.................

 

کوچه ی عشق همان راه رسوا شدن است

 

گرچه با دلی شاد به سراغش بروی..............

 

با دلی سوخته برمیگردی...........

 

یا به تعبیره دگر:

 

راه قربانی شدن عاطفه هاست........

کوچه ی عشق کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟ 

.: Weblog Themes By Pichak :.


 
   
-----------